ارمنستان

روز اول اسفند بود داشتم پیش خودم فکر میکردم کجا میتوانم بروم و بعد از مدتی جستجو بر روی CS تصمیم گرفتم به ارمنستان بروم و سپس برای میزبانی که Ashtarak (نزدیکی شهر Yerevan) زندگی میکرد درخواست برای میزبانی فرستادم و Artyom با درخواست من موافقت کرد. سپس فردای آنروز به ترمینال غرب تهران زنگ زدم و برای ارمنستان اتوبوس رزرو کردم. 02/12/1390 بعد از رفتن به ترمینال غرب ساعت دو بعد از ظهر با کرایه 80000 تومان بااتوبوس VIP به سمتYerevan  حرکت کردیم. صندلی کناری من یک پسر جوان 25 ساله تهرانی بود که کارش درYerevan بود. با هم راجع به تفریحات، کشورها و ... صحبت کردیم. بعد از رسیدن به مرز جلفاساعت 2 شب همگی از اتوبوس پیاده شدیم و به داخل گمرک ایران وارد شدیم. بعد از انجام تشریفات گمرکی و عبور از رودخانه زیبای ارس و رفتن به گمرک ارمنستان و چسباندن ویزای ارمنستان به سمت ایروان حرکت کردیم.

 

 

Armenia Visa

 

حدود 200 کیلومتر بعد از گمرک اتوبوس جلوی تنها رستوران موجود در آن نزدیکی توقف کرد و بعد از نیم ساعت استراحت و صرف صبحانه سپس به سمت ایروان ادامه مسیر دادیم. جاده فوق العاده تنگ و پیچ در پیچ بود. حدود ساعت 12 ظهر به شهر ایروان رسیدیم. بعد از پیاده شدن تعداد زیادی از مردم دور ما حلقه زدند و به خانهایشان را که برای اجاره گذاشته بودند نشان می دادند. کمی جلوتر با کمک همسفری که در اتوبوس پیدا کرده بودم تاکسی کرایه کردیم. تاکسی او را در مرکز شهر پیاده کرد و سپس مرا به یک صرافی برای تعویض دلار برد و سپس مرا به ایستگاه Artashat رساند.

 

Artashat Station

نمی دانم آیا او اشتباه متوجه شد و مرا به این ایستگاه رساند یا واقعا قصد دیگری داشت. با اینحال به اشتباه سوار ون شدم و بعد مدتی حرکت دیدم ون مسیری را که با اتوبوس آمده بودم را طی میکرد. بعد از استفاده از Google Map گوشی متوجه شدم مسیر برعکس را دارم میروم بعد از اینکه Artyom با من تماس گرفتم به او گفتم من مسیر را دارم اشتباه می روم. او با صحبت کردن با مسافرین حاضر در ون از انها خواست تا مرا به سمت شهر برگردانند. تعدادی از مسافرین که نزدیک من نشسته بودند از ون پیاده شدند و به من اشاره کردند که پیاده شوم. بعد از پیاده شدن آنهااز ماشین ونی که در مسیر مخالفت به سمت ما می امد درخواست کردند مرا به شهر برساند. بعد از رسیدن به همان ایستگاهی که سوار شده بودم دوباره تاکسی گرفتم و از او خواشتم مرا به Ashtarak ببرد و بعد از رسید ن نزدیک یک پمپ بنزین توقف کردیم و در انطرف خیابان Artyom منتظر من ایستاده بود.

 

بعد از رسیدن به منزل او و کلی صحبت متوجه شدم که او گیاهخوار است. در ابتدا کمی جا خوردم و غصه ام گرفته بود چطور میتوانم بدون گوشت گرسنگی را تحمل کنم اما بعد از شامی که شب خوردم فهمیدم که چقدر گیاهخوار بودن لذت دارد.

 

بعد از دو شب ماندن در منزل Artyom برادر او از خدمت سربازی برگشت و او مجبور شد به خاطر برادرش خانه اش را ترک کند. همان روز او در CS Group یک پست در رابطه با من گذاشت و ساعاتی بعد میزبانی هندی به نام Kush مرا به خانه اش دعوت کرد. بعد از این مسئله از Artyom درخواست کردم از یکی از افراد CS درخواست کند تا شهر را به من نشان دهند. بعد از رسیدن به شهر و رفتن با تاکسی به سمت اپرای شهر من Tigran را ملاقات کردم.

 

Tigran بعد از مدتی صحبت مرا به میدان جمهوری برد و سپس به سمت تعدادی از کلیساهای موجود در شهر به نامهای Surb Sagris و Grigory the Enlightener برد.

 

Republic Square

 

Gerigory the Enlightener

 

Surb Sargis


سپس از او خواستم برای فردای آنروز برای بلیط برگشت به سمت تهران را خریداری کند. پس از خریدن بلیط 112000 تومانی از او خواستم Erebuni را به من نشان دهد. سپس در محلی نزدیک ترمینال شهر با ون به سمت Erebuni حرکت کردیم و اما از شانس بد من بعد از پیاده شدن Tigran پوشه خود را داخل ون جای گذاشت. سپس به من گفت: این همان محلی است که میخواهی بازدید کنی و با تاکسی به دنبال آن ون رفت.

 

Erebuni Entrance

من بعد از نزدیک شدن به این محل به سمت درب ورودی رفتم و فکر میکردم ساعت کاری انها تمام شده است و ناامیدانه از پله های کنار درب ورودی بالا می رفتم بعد از کمی دید زدن اینطرف و آنطرف متوجه شدم می توانم با بالا رفتن از تپه خودم را به پله ها برسانم و به بالای این محل مرتفع بروم. بعد از بالا رفتن از تپه گلی و برف اندود خودم را با هزار زحمت به پله ها رساندم. پله ها کاملا پوشیده از برف بودند و با سختی تمام توانستم به بالای تپه خودم را برسانم.

 

Erebuni – Upper side

بعد از مدتی چرخ زدن و عکسبرداری و دیدن منظره زیبایی از شهر به سمت پایین حرکت کردم و بعد از رسیدن به خیابان اصلی متوجه شدم Tigran دارد بر میگردد.

 

Prospective Of Yerevan

بعد از رسیدن به کنار من،از من پرسید چرا اینقدر کفشهایم کثیف است. برای او داستان را شرح دادم و او با خنده به من گفت انجا ورودی ندارد و می توانستی در جهت دیگر از طریق پله ها به بالای تپه بروی. بعد گرفتن دوباره ون به سمت مرکز شهر حدود 5 دقیقه بعد متوجه شدیم صدای نشت گاز می آید و با ایستادن ون مردم وحشت زده از ون پیاده شدند. بعد از پیاده شدن من و Tigran پیاده به سمت خانه Kush حرکت کردیم. بعد از رسیده به خانه او و خوردن چای سبز و رفع خستگی مهمان دیگر او نیز از راه رسید. Marco یک جوان 26 ساله آلمانی بود که در گرجستان تحصیل می کرد و برای بازدید از ارمنستان به ایروان آمده بود. همان روز Kush در خانه اش مهمانی چای برگزار کرده بود و بعد از یک ساعت تعدادی از مهمانها به آنجا امدند. بیشتر آنها از ارمنستان بودند و بقیه از آیران، آلمان، فرانسه، پرتغال و لهستان بودند. مهمانی بسیار جالبی بود و در آنجا با کلی افراد آشنا شدم.

 

 

Tea Party

 

صبح فردای آنروز ساعت 8 صبح با تاکسی به ترمینال شهر رفتم. و سپس با اتوبوس VIP ایرانی به سمت تهران حرکت کردیم.

/ 1 نظر / 6 بازدید
غزال

هر ڪــہ را عــزیــز داشــتـم بــہ פֿــدا سـپــردҐ دسـتـاטּ פֿــدا را تـرجـیــح داد و . . . رفــت ، رفــــت ، رفــــــت (!) ڪـاش ڪــسـے مــرا بــہ פֿــدا مـے سـپــرد . .