عراق

تو سایت کوچ سرفینک چرخ می زدم و سعی میکردم جایی رو برای رفتن انتخاب کنم. ابتدا تصمیم گرفتم به سوریه بروم و با تحقیقات فهمیدم که ایران دیگر به سمت سوریه اتوبوس ندارد و سوریه درگیر جنگ است. بعد از نگاه کردن به گوگل مپ و موقعیت سوریه تصمیم گرفتم از عراق دیدن کنم. با جستجو در اینترنت فهمیدم که عراق دفتری بنام دفتر طلوع سفارت عراق واقع در ولی عصر دارد. بعد از تماس با انها، چندین درخواست برای افراد عراقی فرستادم تا بتوانم کسی را در آنجا بیابم. فردی به نام مهدی درخواست مرا پذیرفت و شماره تلفن خود را به من دارد. شب وقتی با مهرزاد و مهرداد بیرون بودیم به مهرداد پیشنهاد دادم تا با من به عراق بیاید. با کمی تعجب و ترس گفت داری شوخی می کنی؟ گفتم نه کاملا جدی گفتم. بعد از مدتی صحبت برای اینکه از ترس او بکاهم با مهدی تماس گرفتم و مهدی امنیت شهرهایی که میخواستیم بازدید کنیم را به ما به زبان فارسی توضیح داد. مهدی سالها قبل با خانواده اش در ایران پناهنده بودند به همین دلیل او فارسی را به راحتی صحبت می کرد. فردای انروز صبح خیلی زود با مهرداد و مهرزاد به سمت تهران حرکت کردیم و به میدان ولی عصر رفتیم. در طول مسیر مهرزاد سعی بر منصرف کردن ما داشت اما نتیجه نگرفت. وارد دفتر طلوع سفارت عراق شدیم و پاسپورتهای خود را تحویل دادیم و هر کدام مبلغ 112000 تومان بابت ویزا پرداخت کردیم. در دفتر به ما گفتند خیلی از مسافران قصد رفتن به عراق را داشتند اما به انها اجازه عبور از مرز را به دلایل امنیتی ندادند.سپس به سمت شهرمان حرکت کردیم. در طول مسیر فقط با مرزهای مختلف تماس گرفتیم تا از صحت اطلاعاتی که در دفتر طلوع گرفته بودیم مطمئن شویم اما از هر مرزی یه جواب خاص می گرفتیم. یکی می گفت مشکلی ندارد یکی میگفت باید با ماشین برید. یکی میگفت ممنوع است. بعد از چند روز ویزایمان آماده شد و به سمت تهران حرکت کردبم. وقتی به ترمینال آرادی رسیدیم شروع به تحقیق کردیم و با پرسو جو تصمیم گرفتیم به ایلام برویم و از مرز مهران وارد عراق شویم. با راننده اتوبوس ایلام صحبت کردیم و از او در این مورد اطلاعات گرفتیم. اقای امیری راننده اتوبوس که هم فامیلی با من بود گفت من در مرز مهران فامیلی دارم و از او میخواهم که به شما اجازه دهد تا از مرز عبور کنید. بعد از 12 ساعت به صبح خیلی زود به ایلام رسیدیم و از انجا به شهر مرزی مهران رفتیم. وقتی که به مرز رسیدیم و خواستیم سوار تاکسی شویم راننده تاکسی گفت آیا با مامور هماهنگ کردید که می خواهید از پل زائر عبور کنید؟ با تعجب گفتیم ما ویزا داریم. گفت عبور ممنوع است. پیش مامور رفتیم و به او گفتیم می توانیم برویم؟ گفت نه. مهرداد با راننده اتوبوس تماس گرفت و از او کمک خواست و او گفت تمام سعیم را می کنم. بعد از 6 ساعت علافی بر روی پل زائر بلاخره مامور مرزی با انها تماس گرفت و گفت بگذارید این دو جوان از پل عبور کنند. وارد سالن گمرک شدیم و آقای شهریاری با استقبالی گرم به ما گفت جوانها عبور برای شما ممنوع است و برای من مسئولیت دارد. بعد از کلی صحبت ناگهان گفتم جناب سروان عوارض بزنیم دیگه. با تعجب نگاهی به من کرد و گفت باشه بزنید. سریعا به باجه فرودگاه رفتیم و 5000 هزار تومان عوارض خروج از کشور را پرداخت کردیم و به پیش مامور گمرک برگشتیم. بر روی صفحه ای که ویزای عراق بود در صفحه کناری ان کلمه وقعه با تعدادی عدد نوشت و مهر خروج را بر روی پاسپورت زد و با ما خداحافظی کرد. وازد گمرک عراق شدیم و به دنبال سالن گمرک گشتیم اما فکر کنید به سادگی و بدون هیچ مهری یا بازدیدی از مرز رد شدیم و به در خروجی رسیدیم. به دوستم گفتم نه مهری چیزی کجا داریم میریم. برگشتیم و بعد از مدتی جستجو دفتر گمرک را پیدا کردیم. بعد از زدن چندین مهر پاسپورت را به ما تحویل دادند و با تاکسی به ایستگاه رفتیم.

 

 

با دو سه عراقی دیگر سواری یک ون شدیم و به سمت بغداد حرکت کردیم. در راه ون نزدیک یک رستوران نگه داشت تا نهار بخوریم.

 

 

حدود یک ساعت بعد نزدیک بغداد رسیدیم و بعد از پیاده شدن از ون سوار تاکسی شدیم. در طول راه در اکثر مسیرهای مهم تعدادی پلیس گیت های مغناطیسی برای بمب کار گذاشته بودند و با دستگاهای که در دست داشتند ماشینها را تک تک بازرسی می کردند. بعد از یک ربع به کاظمین رسیدیم. کاظمین با نام اصلیکاظمیه (به عربی: الکاظمیة)‏ یکی از محله‌های شمالی شهر بغداد در بخش غربی رود دجله است. مسجد و آرامگاه دو امام شیعه در این محله قرار دارد و سبب نامگذاری این منطقه به کاظمیه همین است. با از خرید سیم کارت با مهدی تماس گرفتم و مهدی به من گفت من شب برایتان جایی را ردیف می کنم و آدرس انرا برایتان می فرستم. مدتی در کاظمین عکسبرداری کردیم و از آرامگاه حضرت موسی بن جعفر و حضرت جواد بازدید کردیم. و سپس وقتی مهدی آدرس را فستاد به سمت هتلی (در عربی فندق) همان نزدیکی رفتیم. حدود ساعاتی بعد ناگهان مهرداد کفت کفش من دیدی؟ بعد از مدتی متوجه شد هنگامی که کفش را از کفش داری تحویل گرفت دوباره همان دمپایی خود را پوشید و کفش را همانجا گذاشت. ان شب در هتل دوش گرفتیم و بعد از خشک کردن موهایمان دو کنسرو را برای شام باز کردیم. بعد از خوردن شام هنگام خواب مهرداد کولر هتل را روشن کرد و بر روی 16 قرار داد. صبح هر دو سرما خوردیم و دچار ابریزش بینی شدید شدیم. همان روز با پرس و جو در بازار ترمینال شهر را پیدا کردیم و به سمت بابل حرکت کردیم. این استان تا پیش از ۱۹۷۱ به نام استان حله نامیده می‌شد و در سال ۲۰۰۸ دوازدهمین استان عراق بود که کنترل آن از سوی نیروهای آمریکایی به نیروهای دولتی عراق واگذار شد. بعد از یکی دو ساعت با نشستن در ون نزدیک شهر بابل ایست بازرسی ماشین را متوقف کرد و تمام مسافران را پلیسهای عراقی پیاده کردند. وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم با خشرویی از ما پاسپورت خواستند. بعد از چند دقیقه ما را متوجه کردند که اگر میخواهیم به باغهای معلق بابل برویم می توانیم از جاده کناری با ماشین به آنجا برویم.

باغ‌های معلق بابل یا باغهای معلق سمیرامیس و دیوارهای بابل (عراق کنونی) یکی از عجایب هفتگانه می‌باشد. هردو این آثار ظاهراً به دستور بخت‌النصر دوم در حدود سال ۶۰۰ پیش از میلاد ساخته شده‌است. این آثار در نوشته‌های مورخان یونانی مانند استرابو و دیودوروس سیکولوس ذکر شده‌است ولی همچنان در مورد وجود آنها ابهاماتی هست. در حقیقت در هیچ یک از نوشته‌های بابلی در مورد وجود این باغ مطلبی ذکر نشده‌است. در طول قرنها این منطقه با باغهای نینوا درآمیخته ولی در حکاکی‌های موجود در آن نواحی روش‌های انتقال آب رودخانه فرات به ارتفاعی که برای این باغها احتیاج بوده‌است آورده شده‌است. این باغها برای خوشحال کردن همسر بخت‌النصر که بیمار بوده‌است ساخته شده‌اند. آمیتیس دختر ایشتوویگو و نوهٔ هُوَخشَترَه (پادشاهان ماد) با بخت‌النصر ازدواج کرد تا میان دو قوم صلح پایدار برقرار گردد. سرزمین ماد که آمیتیس از آن می‌امد سرزمینی سرسبز و کوهستانی و پوشیده از گیاهان و درختان مختلف بود ولی سرزمین بابل در منطقه‌ای مسطح و فلاتی خشک قرار گرفته بود. یکی از دلایل بیماری آمیتیس هم دوری او از سرزمین خوش آب و هوای خود بود بنابراین بخت‌النصر تصمیم گرفت باغهای معلق بابل را در ارتفاع برای همسر خود بسازد واژهٔ معلق که برای این باغها استفاده می‌شود در حقیقت به این معنی نیست که باغها به‌وسیله طناب یا ریسمان به یکدیگر متصل بوده‌اند بلکه احتمالاً ترجمه اشتباه کلمه‌ای یونانی به معنای تراس یا بالکن بوده‌است. استرابو در قرن اول قبل از میلاد می‌نویسد: تراسها در طبقاتی روی یکدیگر واقع شده بودند و هرکدام دارای ستونهای سنگی مکعب شکل توخالی بوده‌اند که توسط گیاهان پوشیده شده بود. تحقیقات بیشتر در منطقه بابل منجر به یافتن پایه‌های این ستون‌ها شده‌است.

 

 

نزدیک به یک کیلومتری باغ ایست بازرسی وجود داشت و پلیس های عراقی از ما پاسپورت خواستند و به ما گفتند باید از راهنما برای بازدید باغ استفاده کنید ابتدا راهنما از ما نفری 25 دلار درخواست کرد. به انگلیسی به او گفتم ما خیلی پولمان کم است و بلاخره با گرفتن 25 دلار از ما وسایلمان را در داخل سواری پراید گذاشت و ما را به در ایشتر رساند و فردی میانسال به سمت او امد و بعد از مدتی عربی صحبت کردن به ما علامت داد که وارد باغ شویم.

 

 

 

وارد باغ شدیم و راهنمای عراقی به سمت ما امد و با من شروع کردن به انگلیسی صحبت کردن. وارد دری دیگر شدیم و بعد از بالا رفتن از پله نزدیک یه مسیر عبور که انرا با نرده بسته بودند ایستادیم و راهنما شروع کرد به توضیح دادن در مورد تاریخچه این باغ و چگونه ترمیم شد. سپس فردی که در ابتدا به ما علامت داد وارد باغ شویم، شروع به نشان دادن جاهای مختلف باغ کرد.

 

               

 

بعد از 2 ساعت گردش در باغ و بازدید از کاخی در همان نزدیکی فردی که از ما پول گرفته بود ما را به ترمینال در شهر رساند. در ترمینال سوار ون شدیم و به روستایی در بیرون شهر بابل که مهدی ساکن آن بود رفتیم. بعد از نیم ساعت به روستای مربوطه رسیدیم و مهدی به دنبال ما آمد. در منزلش با نهاری مفصل از ما پذیرایی کرد. بعد از چند ساعت ناگهان برای او کلی میهمان امد و ما تصمیم گرفتیم به مسیر خود ادامه دهیم. مهدی بعد از صحبت با دوستش در نجف به ما گفت حسین فارسی بلد است و می توانید در نجف شب را در منزل او بمانید. بعد از گرفتن چند عکس مهدی ما را به جاده اصلی آورد و بعد از سوار شدن به ون، به راننده گفت ما را به ترمینال برساند. بعد از حدود نیم ساعت معطل شدن در ترمینال ون به سمت نجف حرکت کرد. حدود ساعت 8 شب به نجف رسیدیم و در نزدیکی شهر ون ما را پیاده کرد. با تاکسی به اصرار مهرداد به آرامگاه حضرت علی رفتیم و سپس بعد از بیرون امدن از آنجا در انطرف خیابان مشغول به کشیدن قلیان شدیم. حدود ساعت 9 با تاکسی به منزل حسین رفتیم. حسین ان شب پذیرایی بسیار گرمی از ما کرد. ان شب وقتی برادر حسین امد 4 نفر به خیابان رفتیم و شروع به قدم زدن کردیم. حسین از مشکلات عراق می گفت واینکه چرا انها نمی توانند پیشرفت کنند. برق ان منطقه با یک ژنراتور که موتور کامیون به ان بسته شده بود تامین می شود. فردای آنروز حسین با ماشین خود ما را به کوفه برد و بعد از بازدید از خانه حضرت علی و چند اماکن دیگر به ترمینال رفتیم و با ون به سمت کربلا حرکت کردیم.

 

 

 

حدود دو ساعت بعد به کربلا رسیدیم. بعد از بازدید از آرامگاه امام حسین و حضرت ابوالفضل بعد از یک ساعت دنبال هتلی مناسب، هتلی در آن نزدیکی پیدا کردیم و شب را تصمیم گرفتیم آنجا بمانیم. آن شب بعد از دوش گرفتن به داخل شهر برای کشیدن قلیان رفتیم. و با تعجب سوپر مارکت هایی دیدم که محصولات شرکت کاله آمل را می فروختند. بعد از اولین شب اقامت در کربلا، صبح روز بعد من با مهرداد به دنبال جاده به بغداد گشتیم و بعد از یافتن مسیر به سمت رود فرات رفتیم و مهرداد مقداری آب از آن برداشت تا به ایران ببرد. آن شب کلی با هم راجع رفتن به بغداد بحث کردیم. مهرداد میگفت آنجا خطرناک است. ما را می کشتند. بمب می گذارند. من به او گفتم اگر میترسی تنها می روم. بلاخره راضی شد و گفت میایم. آن شب از ترس تب و لرز کرده بود اما به روی خود نمی آورد. فردا صبح به سمت همان جاده رفتیم و بعد از 15 دقیقه پیاده روی منتظر شدیم تا با هیچ هایکینگ به بغداد برویم. اما هیچکس به ما توجه نکرد و فقط تاکسی ها می ایستاند. بالاخره بعد از یک ساعت ایستادن زیر آفتاب داغ عراق تصمیم گرفتیم با تاکسی به بغداد بریم. بعد از ایستادن یک تاکسی با کلی چانه زدن کرایه یک نفر را به او دادیم و به بغداد آمدیم. در بغداد نزدیک ترمینال من با مهدی تماس گرفتم و از او خواستم تا با یک راننده تاکسی صحبت کند تا شهر را به ما نشان دهد. راننده تاکسی شروع به نشان دادن شهر کرد.

       

 

در شهر بیشتر نشان از تمدن و ساخت بود و ماشین های گرانقیمت همه جا به چشم می خورد و اکثر ماشین های سواری به صورت تاکسی در شهر موجود بود. در بغداد داخل ترافیک مردم بیخود بوق می زدند و واقعا برایمان سرسام آور بود. واقعا دلم میخواست زودتر از آنجا بروم. گرما در اوج بود و هر چه بیشتر اب معدنی میخوردم بیشتر تشنه می شدم. از همه بدنر راننده پشت هم سیگار می کشید و حاضر نبود مقداری به خود استراحت دهد.

حدود 2 ساعت بعد از تاکسی از همان نقطه ای که سوار شدیم پیاده شدیم و به ترمینال رفتیم و با تاکسی حدود 2 ساعت بعد به مرز ایران رسیدیم. بعد از تعویض پول عراقی با پول ایرانی از همان گمرکی که وارد شده بودیم گذشتیم و به ترمینال رفتیم و با اولین اتوبوس به تهران رفتیم.

/ 0 نظر / 11 بازدید