شب 11 اسفند با دوستم علی وارد آژانس هواپیمایی دریوک شدیم و از متصدی بلیط آقای اکبری سوالاتی در مورد قیمت بیلط رفت و برگشت به مسکو پرسیدم و او با خوشرویی جواب سوالاتم را میداد. آن زمان ارزانترین بلیط رفت و برگشت به مسکو 398000 تومان بود. من با شنیدن قیمت آن فوق العاده خوشحال شدم. سپس به او گفتم برایم رزرو کنید فردا هزینه اش را پرداخت می کنم. فردا آنروز هزینه بلیط هواپیما و 170000 تومان هزینه ویزای روسیه را پرداخت کردم.

ویزای روسیه 

 

روز 11 بهمن ساعت 7 صبح پرواز داشتم. ساعت 3 صبح ار آمل به سمت فرودگاه حرکت کردم. بعد از مدتی چرخیدن در فروگاه بلاخره پرواز مسکو اعلام شد. به سمت گیت بازرسی رفتم و بعد از بازرسی به قسمت گیت تحویل توشه و بلیط رفتم. در صف فردی 40 ساله با موهای بور به سمت من آمد و از من خواست آیا می توانم بار اضافه ام را با توشه شما بفرستم؟ در همین حال فردی دیگر که اصلیت افغانی بود به سمت من آمد و گفت ما مقیم روسیه هستیم و مشکلی نیست نگران نباش و توشه را بر روی ریل قرار داد و از متصدی خواست که توشه را به سمت بارگیری هدایت کند. بعد از پرداخت عوارض و مهر شدن پاسپورت به داخل اتاق انتظار رفتیم و افغانیها شروع کردند به صحبت راجع به کارشان و آیا دوست دارم با انها کار کنم یا نه؟ بعد از مدتی بلاخره وارد هواپیما شدیم. این هواپیمای ایران ایر نسبت به هواپیماهای قدیمی کوچکتر بود و فقط دو ردیف صندلی دوتایی وجود داشت. با تعجب بر روی صندلی خود نشستم. بعد از 4 ساعت و 30 دقیقه پرواز بلاخره به مسکو رسیدیم.

 

سپس به سمت گیت ورودی و چک کردن پاسپورت فرودگاه Sheremetyevo رفتیم. افسر زن بعد دیدن پاسپورت حدود چند ثانیه به من نگاه کرد و سپس به سمت گیت دیگری رفت و از افسری دیگر نیز خواست پاسپورت مرا چک کند. بعد از قرار دادن ویزا زیر دستگاه آنرا مهر کرد و پاسپورت را به من برگرداند. بعد از مدتی انتظار بلاخره فریدون امد و با هم توشه را تحویل گرفتیم و به سمت گیت خروجی حرکت کردیم. از کیوسکی که داخل فرودگاه بود سیم کارتی خریدم و به سمت خروجی فرودگاه رفتیم و وقتی بیرون رسیدم سرمای سوزانی را احساس کردم. بعد از مدتی احساس کردم سرما همچین سوز شدیدی هم ندارد. سپس برادر فریدون آمد و با هم سوار ماشین او شدیم. در طول راه داشتم با Garmin موقیت یابی می کردم و انها واقعا تعجب کرده بودند که من مسیر را به آنها می گویم. سپس نزدیک هوستلی که رزرو کرده بودم انها ایستادند و به من گفتند انطرف خیابان حدود 600 متر باید بروی تا برسی به هتل و خداحافظی کردند. بعد از کلی رفتن به سمت پایین و دوباره برگشتن به سمت بالا متوجه شدم اصلا اینجا هوستلی وجود ندارد. با او تماس گرفتم و بعد از مدتی صحبت به من گفت تاکسی بگیر من با راننده حرف میزنم تو را به هوستل برساند. بعد از مدتی یک ماشین مشکی و درب و داغون ایستاد و من بعد از سوار شدن با فریدون تماس گرفتم و از او خواستم با راننده صحبت کند. راننده مسیر را دور زد و به سمت مرکز شهر حرکت کرد و بعد از چندین دفعه تماس با فریدون بلاخره مرا نزدیک یک خیابان شلوغ و پر از ترافیک رساند. در طول از من 1000 روبل درخواست کرد و من زنگ زدم به فریدون و بعد از کمی صحبت راضی شد تا 500 روبل به او بدهم. در طول راه از من پرسید اهل کجایی؟ گفتم ایرانی و با ذوق فراوان به آمریکا فحش داد و به من گفت من از ویتنام هستم. نزدیک خیابان پر ترافیک شدیم و به من گفت ایجا ترافیک سنگین است و این خیابان را مستیقم بروی به هوستل Dmitrovka می رسی. بعد از مقداری بالا رفتن از این خیابان شلوغ با دیدن پلاکها به محل مورد نظر نزدیک شدم اما هوستل را نیافتم. مدتی اینطرف و انطرف رفتم و از مامورین پرسیدم اما آنها نمی دانستند. با هوستل تماس گرفتم و به آنها گفتم من نزدیک هوستل هستم و بعد از مدتی فردی به دنبال من آمد. حسابی سردم شده بود و دستانم کاملا بی حس بود. حدود چند قدم جلوتر نزدبک دری عجیب و غریب شدیم که هیچ نشانه ای از هوستل نبود. سپس مرد جوان رمزی را بر روی کلید موجود روی در وارد کرد و وارد ساختمان هوستل شدیم. خیلی عجیب و ترسناک بود.

 

 

احساس کردم الان نقش هری پاتر را دارم و قرار است با جادوگری مواجه شوم. بعد بالا رفتن از چندین پله وارد دری شدیم و به پذیرش هوستل مرا راهنمایی کردند. بعد از ثبت مشخصات 1300 روبل بابت یک شب پرداخت کردم و مرا به سمت یک اتاق دو تخته راهنمایی کردند.

 

 

همان روز با Sergey در Saint Petersburg شروع به چت کردم و با او راجع به گرانی هوستل و کم پولی خود صحبت کردم و او به من گفت خود را سریعتر به آنجا برسانم. هنگام شب با قسمت پذیرش صحبت کردم و از آنها پرشیدم چگونه می توانم به داخل برگردم و آنها کد ورود دادند تا بتوانم وارد شوم. بعد از خرید مقداری ساندویچ سوسیس به داخل هوستل برگشتم و در آنجا جوانی پشت کامپیوتر موجود در راهرو نشسته بود. چیزهایی به روسی به من گفت اما هیچی متوجه نشدم و با Google Translte برای او نوشتم من ایرانی هستم و اصلا روسی بلد نیستم. فردای آنروز با فریدون تماس گرفتم و از او خواستم برایم بلیط قرار برای Saint Petersburg بخرد و او از من خواست با تاکسی به جایی که او هست بروم. از متصدی پذیرش خواستم تا با تاکسی تماس بگیرد. بعد از حدود یک ساعت تاکسی به جلوی درب هوستل رسید. مقداری پول به دخترک داد. مردی با موهای بور و با چهره ای فوق العاده جذاب بود. بعد از تماس با فریدون مرا به سمت مسیر مورد نظر برد. در راه از ساختمانها و همینطور از ساعت بزرگی که روی دیوار ساخته بودند عکس برداری کردم.

 

 

بعد از مدتی به محلی که فریدون در انجا بود رسیدم و 600 روبل بابت تاکسی پرداخت کردم. فریدون در حال تعمیر بخاری ماشین خود بود و بعد از مدتی از من پرسید کجا می خواهم بروم و از او خواستم مرا به یک صرافی ببرد. وارد بانک شدم و تمام 800 دلاری را که به همراه داشتم تبدیل به پول روبل روسیه کردم. جلوتر به سمت فروشگاهی زنجیره ای حرکت کردیم و در آنجا مقداری میوه و یک شیشه ودکا خریدم.و برای خرید بلیط قطار به سمت ایستگاه قطار رفتیم.

 

در آنجا با فردی تاجیک به نام عمر که در صف بود آشنا شدم. از شانس خوب من هم مسیر شدیم و بعد از خرید بلیط 715 روبلی از فریدون خداحافظی کردیم.

 

ساعت 10 شب قطار باید حرکت می کرد. از عمر خواستم تا مرا به کرملین ببرد. با مترو به سمت کرملین رفتیم. آنقدر مترو زیبا بود که کاملا غرق در زیبایی مترو شدم. واقعا زیبا بود و فوق العاده بزرک همانند یک شهر زیر زمینی.

 

بعد از عبور از خیابان و قیمت گرفتن کلاهای پشمی روسی به داخل میدان سرخ رفتیم.

 

 

در حال فیلم برداری بودم و واقعا آنقدر خوشحال بودم که نمی دانستم چه بگویم. یخ ها زیر پایم صدای قیج قیج می داد و سرمای شدیدی صورتم را می سوزاند اما هیچکدام از ذوق و شعف من نکاست. ناگهان در میان راه باطری گوشی موبایلم الارم خالی شدن باطری را میداد. خیلی ناراحت شدم اما بلاخره به کلیسای Saint Basil رسیدم و در جلوی آن شروع به عکسبرداری کردم.

 

بعد از چند قدم دور شدن از آن گوشی موبایلم خاموش شد. نزدیک درب خروجی میدان کتابخانه ای وجود داشت به انجا رفتم و از عمر خواستم تا به روسی از فروشنده بخواهد مقداری باطری گوشی را شارژ کنم و فروشنده با کمال میل پذیرفت. حدود 4 یا 5 دقیقه بعد با تعجب باطری گوشیم پر شد. در حقیقت باطری گوشیم یخ زده بود و با شارز مجدد گرما باعث شد تا باطری دوباره پر شود. سریعا به بیرون میدان رفتم و از دیوارها و چیزهای موجود در امتداد دیوارعسکبرداری کردم و هر لحظه سریعا گوشی را به داخل جیبم می بردم و انرا گرم می کردم تا دوباره یخ نزند.

 

بعد از مدتی طولانی عکسبرداری به سمت مترو حرکت کردیم و به داخل ایستگاه راه آهن رسیدیم. این اولین باری بود که داشتم قطار سوار می شدم و واقعا برایم جالب بود. با wifi موجود در ایستگاه تعداد زیادی از عکسهای را که گرفته بودم در فیسبوک آپلود کردم و بعد از مدتی با هم به صرف شام رفتیم. زمان زیادی را در ایستگاه گذراندیم تا به قطار برسیم. تنها مسئله عجیبی که رخ داد این بود که زنی به سمت ما امد و التماس می کرد با او سکس داشته باشیم و حتی حاضر بود به او 50 روبل بدهیم. سریعا از آن محل دور شدیم و به سمت دیگر ایستگاه رفتیم. بلاخره سوار قطار شدیم. قطار روسیه شامل دو تخت در اتاقک ها رودرروی هم بود و در راهرو نیز دو تخت دیگر وجود داشت که یکی از آنها شبیه میز دو نفره بود و تبدیل به تخت میشد.

 

ساعت 5:45 صبح به ایستگاه قطار در Saint Petersburg رسیدم. باید حداقل 3 ساعت منظر می ماندم تا Sergey از خواب بیدار شود اما با کمال ناباوری ساعت 6 صبح صدای زنگ گوشی را شنیدم و با خوشحالی جواب دادم. Sergey بعد از مدت نیم ساعت بلاخره به ایستگاه قطار آمد. این اولین میزبانی بود که در CS پیدا کرده بود و اولین تجربه من از این مجموعه بود.

بعد از خداحافظی با عمر سوار ماشین Sergey شدم و به سمت منزلش حرکت کردیم. در بین راه یکی دوجا Sergey ایستاد و برف پاکن ماشین را پاک کرد چون سرما انقدر شدید بود که برف پاک کن یخ زده بود. سرمای Saint Petersburg نسبت به Moscow خیلی بیشتر بود چون به قطب شمال نزدیکتر بود حدود 30 درجه زیر صفر. حدود نیم ساعت بعد به ارپارتمان او در داخل شهر رفتیم و داخل آرپارتمان را به من نشان دادو همینطور اینترنت را وصل کرد. سپس با من خداحافظی کرد. آپرتمان کوپک اما خیلی قدیمی بود. حدود ساعت 12 به آرپارتمان برگشت و به سمت خانه او در بیرون شهر رفتیم و با همسر و فرزندش آشنا شدم. همچنین گربه ای بسیار بزرگ داشت که با آنها در منزلشان زندگی میکرد. از او خواستم تا برایم بر روی CS Group پست بگذارد تا به من شهر رانشان دهند. دو خانم پست گذاشتند تا شهر را به من نشان دهند. یکی از آنها دختری 19 ساله به نام Olya بود که نامش همان Olga بود. با او داخل موزه بزرگ Hetmitage قرار گذاشتیم. بعد از آشنایی با ان دختر Sergey مرا با olya تنها گذاشت. با هم به سمت گیشه فروش بلیط رفتیم. از شانس خوب من انروز موزه مجانی بود و پس از دریافت بلیط به سمت محل تحویل لباس اضافه رفتیم.

 

موزه Hetmitage بزرگترین موزه جهان است که در زبان فرانسه به معنی جای خلوت میباشد.این موزه در ابتدا کاخ زمستانی تزارها بود که در زمان دختر پطر کبیر ساخته شد و بعدها توسط کاترین کبیر گسترش یافت و به مرور کلکسیونی از نفیس ترین اشیا جهان و محل نگهداری کلکسیون شخصی کاترین گشت.در زمان جنگ جهانی برای درامان ماندن اشیا آنها را به سیبری منتقل کردند و پس از جنگ دوباره آنها را به اینجا برگرداندند.در زمان لنین در این مجموعه به روی مردم گشوده شد تا به عنوان موزه از آن استفاده شود.این موزه عظیم دارای ۱۰۵۷ سالن مختلف و۳۰۰۰۰۰۰ اثر است.تخمین زده شده که اگر برای دیدن هر قطعه این موزه تنها یک دقیقه وقت صرف کنید ۱۱ سال طول میکشد تا کل موزه را ببینید. بعد از حدود دو ساعت بازدید از این موزه عظیم به سمت یکی از رستورانهای داخل شهر رفتیم. و در انجا نهار خوردیم. حدود 1.5 ساعت در رستوران ماندیم. در رستوران من لیستی از جاهایی را که قصد دیدن داشتم به او نشان دادم حدود 30 مورد بود. تعداد زیادی از آنها به دلیل زمستان سرد قابل بازدید نبود. سپس از تعدادی از این مکانها بازدید کردیم.

 

 

1- St. Isaac Cathedral

 

2- The Admiralty

 

3- The Bronze Horseman

 

4- The Church of Our Savior on Spilled Blood

 

 

5- Kazan Cathedral

 

 

چند دقیقه بعد از بازدید این مکانها Sergey با Olga تماس گرفت و خبر از یک مهمانی در کافه در نزدیک Nevsky Prospect داد. ما حدود ساعت 8 به آنجا رفتیم و بعد از مدت فراوانی معاشرت و صحبت با دیگر اعضای CS و مهمانان انها آن شب زیبا به پایان رسید. فردای آنروز دوباره با Olga قرار گذاشته بودم تا بقیه جاهای دیدنی شهر را ببینیم. فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم Olga با من تماس گرفت و با هم در ایستگاه مترو قرار گذاشتیم. بعد از زنگ زدن به Sergey و گرفتن آدرس به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم و با اتوبوس پیش نزدیک ترین ایستگاه مترو پیاده شدم و با مترو به ایستگاهی که قرار گذاشتیم رفتم. بعد از 10 دقیقه Olga آمد و به سمت دیگر قلعه پطر و پاول رفتیم. درباره این قلعه باید گفت‌ که بناها و ساختمان‌های زیادی از قرون‌ هجدهم و نوزدهم با سبک معماری باروک‌ و کلاسیک باقی مانده که قدیمی‌ترین‌ آنها قلعه پطر و پاول است.این قلعه در دوره تزاری از زندان‌های سیاسی مخوف‌ روسیه بشمار می‌آمد و اکنون به موزه‌ تبدیل شده است.قصر با عظمت و بسیار زیبای زمستانی‌ای که دارای 1057 اتاق‌ و 117 راه‌پله است و بخشی از موزه‌ ارمیتاژ را تشکیل می‌دهد.موزه ارمیتاژ که برای نگهداری مجموعه هنری خانواده‌ سلطنتی ساخته شده،در حال حاضر مجموعه بزرگی از آثار هنری اروپای‌ غربی،روسیه و خاورمیانه را در خود جای‌ داده است.

 

 

 

 

 

 

 

 بعد از دوساعت بازدید از این بنای عظیم و موزهای موجود در آن به سمت ناو جنگی Aurora رفتیم. در خیابان بزرگ نفسکی نزدیک ساختمان هنرستان ناجیسکی در ایستگاه همیشگی خود کشتی افسانه ای آورورا با آثاری برافراشته لنگر انداخته است. یکی از جاذبه های توریستی شهر سنت پترزبورگ ناو جنگی آورورا است که بیش از صد سال پیش در کارخانه پترزبورگ طی سال های 1897 تا 1900 میلادی ساخته شده است و در سال 1905 در جنگ روسیه با ژاپن شرکت کرد و از درگیری خونین سوسی نوتسکی جان سالم بدر برد. این کشتی دارای 8/126 متر طول، 8/16 متر عرض و وزن 7600 تن می باشد. بر طبق افسانه ای که نقل می شود شهرت این ناو به آن خاطر است که در تاریخ 25 اکتبر سال 1917 با فرمان کمیته فوق العاده انقلابی روسیه شلیک کرد و همانا شلیک توپ از کشتی آورورا علامتی بود برای آغاز حمله نظامی نیروهای انقلابی روس به قصر زمستانی در سنت پترزبورگ بود. در اکتبر سال 1917 بلافاصله پس از انقلاب، آوورا  مبدل به یک کشتی آموزشی شد و  در زمان حاضر این کشتی مبدل به موزه شده است و آورورا که خود شاهد شرکت کننده رویدادها و حوادث مهم تاریخی بوده است آنچه را که نباید فراموش شود را در ذهن ما زنده نگه می دارد.  در سال 1991 وقتی نام تاریخی سنت پترزبورگ به شهر بازگردانده شد دوباره پرچم نیروی دریایی آندره نفسکی بر آورورا به اهتراز در آمد. در بازدید این کشتی حتماً از عکس های یادگاری داخل آن بازدید نمایید. عکس یوری گاگارین اولین فضانورد در آن جا به این دلیل موجود است که وی دو سال خدمت سربازی خود را در این کشتی گذرانده است.

 

 

 

بعد از مدتی بازدید به سمت رستورانی در آن نزدیکی رفتیم و نهار را در آنجا صرف کردیم. سپس با Sergey تماس گرفتیم و به سمت دفتر کار او رفتیم. در آنجا با همکار او Ira که همان Irina می باشد، آشنا شدیم. بعد از مدتی معاشرت با همدیگر به سمت پارکینگ حرکت کردیم و سپس به سمت داخل شهر حرکت کردیم. در طول مسیر Olga از ما خداحافظی کرد و سپس مرا به آپارتمان رساندند. فردا صبح ساعت 11 وقتی که از خواب بیدار شدم Sergey و Ira را با کمال تعجب داخل آشپزخانه دیدم. بعد از خوردن صبحانه و آماده شدن به سمت رستوران رفتیم تا نهار بخوریم. رستوران جالبی بود. میزی پر از غذا چیده بود و پیشنهاد داده بود 200 روبل بدهید هر چقدر می توانید بخورید.

 

 

 

در رستوران واقعا نمی دانستم چه چیزی سفارش دهم. غذاها فوق العاده متنوع و زیاد بود و این باعث می شد انتخاب سخت شود. بلاخره در آخر یک پانت کیک انتخاب کردم و فوق العاده از خوردن آن لذت بردم.

 بعد از نهار به The grand Maket of Russia رفتیم. دراین محل ماکت بزرگی از Saint Petersburg را درست کرده بودند. قطار ها حرکت می کردند، کارگرها کار میکردند و عده ای نیز شادی می کردند و همچنین نور سالن به معنای روز و شب شدن خاموش و روشن می شد.

 

 

 

 

 

   

 

 

 

بعد از مدتی ناگهان به یاد آوردم وقتی از مسکو آمده بودم پلاستیکی از میوه و ودکا داشتم. به Sergey گفتم من پلاستیکم را فراموش کردم و باید آنرا از عمر بگیرم. سپس با او تماس گرفتیم و قرار گذاشتیم او را ملاقات کنیم. عمر فقط دستکش و ودکای موجود در پلاستیک را برایم آورد. بعد از خداحافظی با او Sergey گفت مثل اینکه ودکا به کارش نیامده است برایت آورده است. من هم ودکا را به عنوان هدیه به Sergey تقدیم کردم. بعد از مدت زیادی صحبت و کشتن داخل شرح به سمت گاراژ رفتیم تا ماشین Ira را از تمیرگاه تحویل بگیریم.ماشین او یک Mini Cooper فئق العاده گران قیمت بود. من همراه با Ira به دنبال Sergey حرکت کردیم و به سمت دریا در خارج از شهر حرکت کردیم.

 

 

 

Sergey برای ورزش Kite surfing اکثرا به آن محل می رفت و قصد داشت این ورزش را به من نشان دهد. دریا کاملا یخ زده بود و به راحتی می توانستم بر روی دریا حرکت کنم. یخ به حدی ضخیم بود که به راحتی قدرت تحمل سنگینی ماشین را داشت.

 

 

بعد از مدتی تلاش به دلیل عدم وجود باد Sergey موفق به Kite surfing نشد. سپس به سمت داخل شهر حرکت کردیم. من با Ira به منزل او رفتیم. در خانه او نیز 3 گربه زندگی می کردند که هر کدام به یک شکل بودند. وقتی Ira برای دوش گرفتن رفت سعی کردم با آن گربه ها بازی کنم. وقتی به یکی از آنها دست زدم احساس برق گرفتگی کردم و گربه بیچاره نیز فرار کرد. گربه اصلا سعی نمی کرد به هیچ عنوان به من نزدیک شود. بعد از دوش گرفتن و تعویض لباس، به سمت خانه خواهر او حرکت کردیم. در آنجا به اسرار آنها مقداری شراب خوردم و از آنجا به کنسرت برادر Sergey رفتیم.

 

 

 

شبی فوق العاده زیبا و سر و صدا فوق العاده زیاد بود، اما واقعا لذت بخش بود. حدود 2 ساعت بعد من و Ira به سمت آرپارتمان حرکت کردیم و من برای خواب به داخل آپارتمان رفتم. فردای آنروز ساعت 1 بعد از ظهر برای خانم دیگری به نام Elena زنگ زدم و با او قرار ملاقات گذاشتم. با در ایستگاه مترو قرار گذاشتیم. بعد از چند دقیقه آمد و سپس از من پرسید کجا برویم. به او گفتم من گرسنه هستم و اگر اشکالی ندارد برویم جایی نهار بخوریم. Elena زنی حدودا 50 ساله، متشخص و فوق العاده دانا و روزنامه نگار بود.

 

 

وقتیکه وارد منزل او شدیم و نهار خوردیم برایمان کیکی آماده کرد و از من خواست آنرا با کرم تزیین کنم. واقعا نمی دانشتم چه بکنم تصمیم گرفتم اسمم را روی آن بنویسم.

 

 

 

غروب آنروز Ira به دنبال من آمد. Ira و Elena شروع به صحبت در مورد کشورهایی را که گذشته بودند کردند. واقعا برای من خسته کننده و کلافه کننده بود چون به زبان روسی صحبت می کردند و من اصلا کلمه ای از حرفهایشان را متوجه نشدم. البته تنها چیزی را که از روسی می دانم این است که آنها حرف ه در زبانشان ندارند و به جای آن خ می گویند مثل بخادر. حدود ساعت 8 من و Ira داخل شهر شروع به چرخ زدن کردیم و من جاهایی که در لیستم بود و هنوز نتوانسته بودم ببینم را می دیدم.

 

 

 

آخر شب هم مرا تا آپارتمان رساند و به منزلش رفت. فردا وقتی که از خواب بیدار شدم Sergey به دنبالم آمد و مرا به کارخانه شان برد و کارخانه بسیار بزرگی بود که مربوط به مخابرات می شد. در آنجا Ira را دوباره ملاقات کردم. بعد از دیدن کردن از کارخانه با پسر بزرگ Sergey آشنا شدم اما او اصلا کلمه ای انگلیسی حرف نزد. آیا او واقعا انگلیسی بلد نبود یا واقعا نمی خواست با من حرف بزند. بعد از ساعاتی به ایستگاه قطار رفتیم و بلیط قار به مسکو خریدم. با فریدون نیز تماس گرفتم که ساعت 6 صبح به مسکو خواهم رسید. سپس به  سمت دفتر کار Sergey رفتیم. آنروز آخرین روزی بود که در Saint petersburg مانده بودم. بعد از مدت زیادی ماندن در دفتر Sergey برای شام به بیرون رفتیم و در رستورانی در آن اطراف باهم شام خوردیم و سپس مرا به ایستگاه قطار رساند. و سوار قطار شدم و به سمت مسکو حرکت کردم. فردا صبح وقتی رسیدم مسکو حدود 2 الی 3 ساعت داخل ایستگاه منتظر فریدون ماندم. حدود ساعت 11.30 به دنبالم آمد. ساعت 1:30 پرواز برگشت به ایران داشتم. واقعا استرس داشتم و میترسیدم از پرواز جا بمانم. بعد از مقداری طی کردن مسیر نزدیک یک ایستگاه قطار سریع السیر به سمت فرودگاه ایستاد و با آن قطار به سمت فرودگاه رفتم. تقریبا حدود ساعت 1 بعد از ظهر به فرودگاه رسیدم و از گیت ها گذشتم و به قسمت انتظار برای هواپیما رسیدم. بعد از نیم ساعت تاخیر بلاخره سوار هواپیمای ایران شدیم و سرزمین بزرگ روسیه را به سمت تهران ترک گفتیم.